ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

کوروش جون

٥شنبه رفتیم خونه ی دوست دوران دانشجوییم، نساء جون، کوروش جون؛ نازگل دوستم نساء که خدا 90.7.7 با اومدنش دل مامان و باباش و شاد کرده... ابوالفضل که تازه از خواب نصفه نیمه بلند شده بود و زیاد سرحال نبود، علاقه ای به بازی نشون نداد و رفت پیش بابایی... کوروش جون و ابوالفضلم از راست به چپ:کوروش جون،بابا بهروز،ابوالفضلم، بابا محسن مهربون پسرم چرا اینقدر لباست نامرتبه؟؟؟!!!از کوروش یاد بگیر مامانی... شب  خوبی بود و بهمون خوش گذشت... ...
7 خرداد 1391

وای وای وای

امروز گذاشتمت روی تختت، همیشه به نقاشی هایی که با خاله ها برات کشیدیم و به دیوار زدیم، فقط نگاه می کردی، اما امروز یه حس دیگه ای نسبت به اونا داشتی، حس حــــــــــــــــمله... وای وای وای وای... و اولین تلفات این حمله پاره شدن چمن زیر مار کوچولوی سبز بود... و این هم به روایت تصویر... اینجا نقاشیها بهت چشمک زدن... مراحل بعدی در ادامه مطلب ... تلاش برای رسیدن یافتن نزدیکترین هدف پاره کردن و این هم نتیجه مار کوچولو غصه نخور آخه پسری داره بزرگ میشه...     ...
7 خرداد 1391

چسب مامان

جدیدا میای بغلم ذوق می کنی، با دستت محکم به پشت شونه ی چپم میزنی و این حرکت و چند بار تکرار می کنی... 5شنبه4خرداد، دایی هادی میخواست بره خونه ی عمه فهیمه که یه کوچه پایین تر از خونه ی مامان جون ایناست، تو رو هم با خودش برد... این اولین بار بود که مامان خونه می موند و عسلی تنهایی میرفت بیرون... نیم ساعتی گذشت... با یادت نشستم چندتا از فیلمهای قبلیتو دیدم... حسابی دلتنگت شدم، کلافه شدم، زنگ زدم که دایی پسرم و بردار و بیار... عمه گفت که اتفاقا الان ابوالفضل بی تابی کرد می خواستیم بیاریمش... اومدم پایین استقبالت، بغلم کردی، بهم چسبیدی، بوم کردی، ذوق کردی، به پشتم زدی، کلی دلبری کردی... چسب مامان...منم که با این کارات از حال رفتم و محکم ف...
7 خرداد 1391

ابوالفضل در خانه

عزیز مامان در خانه می گردد، می چرخد، کنجکاوی می کند و به وسایلی خاص، علاقه ی بیشتری نشان میدهد... به خصوص   لباسشویی و جاروبرقی... ... ...
4 خرداد 1391

این روزها

٩١.٢.٣ این روز بود که کاملا اختیاری تونستی از حالت خوابیده به شکم، بشینی، من و بابا خیلی ذوق کردیم و تشویقت کردیم... خودت هم بعد از اون مرتب تمرین می کردی فکر کنم می ترسیدی فراموش کنی... 91.2.16 دستهاتو  به مبل گرفتی و آگاهانه بلند شدی، قبلا هم این کار و کرده بودی ولی اینبار با هوشیاریه بیشتر انجام دادی... 91.2.17 رفتی تو اتاق و در و پشت سرت بستی... 91.2.19 سینه خیز و ترک کردی و کاملا چهاردست و پا حرکت کردی... 91.2.27 قبلا هم بای بای می کردی ولی شانسی بود اینبار خیلی با اشتیاق بای بای کردی... تو این روز مشغول بررسیه پشت فرشها، قالیها، گلیمها، پادری ها شدی... فکر کنم به کار فرش علاقه داری... ابوالفضل دیگ...
31 ارديبهشت 1391

سرگرم کردن

نفس مامان در حال بازی و نگاه کردن تلویزیونه، در واقع داره تنهایی یه جورایی خودش و سرگرم می کنه... اینجا هم مامان سرگرم تماشا کردن نفسشه... ...
28 ارديبهشت 1391

اینم یه بخشیه

مریضیه بچه ها هم یه بخشیه از زندگی، ابوالفضلم،بعد از سفر دو شبی حال ندار بودی، خیلی نگرانت بودیم و مزاحم مامان جون اینا شدیم، خدا رو شکر الان خوبی و داریم بر می گردیم خونمون... خدایا همه ی مریضها رو شفا بده، آمین... ...
26 ارديبهشت 1391

مادر

مادرم روزت مبارک... کی میشه این جمله رو از تو بشنوم عزیزم... ...
23 ارديبهشت 1391